عشق
(تقدیم به سارا عزیزم که رفت من با خاطراتم تنها گذاشت)
سلام.... حالتا نمیپرسم چون خودم میدونم که حالت خیلی خوبه . میدونم بالاخره یک روز میای این وبلاگ را میخوانی یک روز بسیار دور یاااااااااااااااااا شایدم خدابخواد وزودتربیای ببینی. فقط میخوام بهت بگم دیگه حتی اسمتم نمیخوام یادم باشه چه برسه به خاطراتنون میشم مثل خودت سنگ شاید اونوقت حال الان منا درک کنی توهم اسمو خاطراتمو فراموش کنن برای آخرین بار میگم دو ست دارم من رفتم عشقم برای همیشه برای همیشه دارم میرم واین وبلاگ با شعرها و اشک هایم را به تو تقدیم میکنم حس میکند میخواهد اما نمیتواند ....... می توانست اما .... نــخــواســت .... تازه فهمیدم .. در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم... هنوز دست و پای دلم درد می کند .. چقدر شکستن سخت است ... وقتی تو داری نگاه می کنی خدایا ... کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُل تو دستـــم کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت
تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم تو داری از من میگذری٬ من باید از تو بگذرم چیزی نمی تونم بگم٬ باید بیفتی از سرم بعد از تو باید با خودم٬ تنهای تنها سر کنم یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم تقدیم به مادر مهربان تر از مهربانم.دوستت دارم تا ابد... ***ساده اما مهربانی مادرم بی نهایت تا خدایی مادرم چشمهایت رنگ مهر و هستی است دستهایت پر ز رنج و سختی است غصه هایت بهرماها بود و هست آروزیت ، خوبی ما بود و هست مادرم ای نام تو اوج شکوه مادرم ای صبر تو مانند کوه من نکردم هیچ حل مشکلت یا که قدری کم ز رنج و مشکلت مادرم تو مهربانی مهربان بیکرانی مثل دریا بی کران عاشقی هم معنی لبخند توست مهربانی دستهای گرم توست تو مرا با جان خود کردی بزرگ تو بزرگی مثل خورشیدی بزرگ مثل خورشید از وجودت باختی گرم کردی پیکرم را ساختی ساختی درمن امیدوعشق و نور من ندیدم ، چشمهایم بود کور مادرم خوشبو تر از هر چه گلی تو گلستانی نه تنها یک گلی لایقت تنها بهشت ایزد است آری مادر این برایت بهتر است بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم! بار دیگر حکم کن، اما نه بی دل! با دلت... دل حکم کن! حکم: دل ! هرکه دارد دل بیاندازد وسط، تا که ما دلهایمان را رو کنیم! دل که روی دل بیافتد عشق حاکم می شود! پس به حکم عشق بازی میکنیم. این دل من! رو بکن حالا دلت را...! دل نداری؟ بر بزن اندیشه ات را...! حکم لازم: دل گرفتن! دل سپردن! هر دو لازم. عشق لازم... رو بکن حالا دلت را..... زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”
روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی! در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است “مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید” دختر:خوشگلم پسر:نه دختر:دوستم داری پسر:نه دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی پسر:نچ دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....
باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت باز دوباره یاد تو و غم نبودت باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی رفتی و این بغضو توی صدام گذاشتی می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه بعد تو پرسه می زنم شبای سرد و خسته رو تو رفتی و من آهسته پشت سرت گفتم نرو ، نرو می خوام تموم کنم این قصه ی تلخو با تو می دونی چقده فاصله ی قلبم تا تو من و تو باز هر دو شدیم دچار درد نگاه سرد به رنگ پاییز زرد اگه بهت گفتم برو چون که بریدم ذره ذره آب شدم به آخر رسیدم آتیشم زدی منو کشتی صد بار بسه دیگه برو دست از سرم بردار چند تا سوال عین خوره روحمو می خوره بعد من کی میاد دلم از دلهره پره داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود فهمیدم که دیگه کمک خواستن نداره سود اما خواستم بمونم به لب رسید جونم من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونم دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه بعد تو پرسه می زنم شبای سرد و خسته رو تو رفتی و من آهسته پشت سرت گفتم نرو ، نرو چشامو می بندم ولی چیزی نیست به یادم به یادم میارم چه ساده دادی به بادم ببین چه شادم چون گفتی تا تهش باهاتم فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم؟ شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد شاید باد اومد عشق مثه نور فانوس شد وقتی یادم میاد اشک و التماس چشات دیوانه وار میگریم واسه دوری نگات برات می ساختم از جهنمه زشتم بهشت دستات تو دستام بودیم بی خیال سرنوشت به یاد اون روزایی که بودیم خوش و خرم که تو رو با خودم تا اوج ابرا می بردم حتی نشد با سنگ صبوری دردو ربود چرا که قلبم اسیر بند تو بود پس خاطراتو نبر برام بذار یادگاری بهونه ی اشکام باشه تو شبای بی قراری دل بکن از من و عشقم بذار دستامون جدا شن سهم من شبای تاریک سهم تو فردایی روشن مجبورم نکن بگم که به تو هیچ حسی ندارم آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم تو بدون تا آخر عمر از دلم نمیری هرگز نمی خواد که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ ، خداحافظ
زندگي درنگهم گلزاريست ...........................................................
و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري .........................
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ...............................
گل عفت ، گل صدرنگ اميد ..........................................
گل فرداي بزرگ ....................................................
گل فرداي سپيد .............................................
چشم تو اينه ي روشن فرداي من است .......
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ ......
کس نگيرد زگل مرده سراغ ..................
دخترم با تو سخن مي گويم ................
ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش..
همه گل چين گل امروزند .....................
همه هستي سوزند ...............................
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد .................
انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد ................
بلبل عاشق نيست ................................................
بلکه گلچين سيه کرداريست ..........................................
که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف ...............................
تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک ..................................
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ...............................
تو گل شاداي ...................................................................
به ره باد مرو ....................................................................
غافل از باد مشو ...............................................................
اي گل صد پر من .............................................................
همه گوهر شکنند ..........................................................
ديو کي ارزش گوهر داند ..............................................
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من ..............................
تو که تک گوهر دنياي مني ...................................
دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان ..
چشم اميد به ابليس مدار .......................
اي گوهر تابنده بي مانند ...................
خويش را خار مبين .......................
آري اي دخترکم ......................
اي سراپا الماس از حرامي بهراس.
قيمت خود مشکن ...................
قدر خود را بشناس ....................
قدر خود را بشناس .......................
و به یاد می آورد زمانی را که
ادامه مطلب
که چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم
که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
| :قالبساز: :بهاربیست: |


